بایگانی ماهیانه: ژوئن 2009

نشونی: امیر اکرم نرسیده به پارک دانشجو
زمان:پنجشنبه شبه
قلقله اس اینجا۰۰۰
جولو کانتر، آقا یه پپرونی-
قربون دستت اون کچاپ رو بده-
پ.ن: پیتزا آندره دیگه نیس جاش بانک صادرات ساختن

Ürəkləndi…pəncərə dalisinda Ö vəfasizin gedməkin əyax üstə baxdi.
Göz yaşima qərq olasan: məşuqə dedi.

به نام خدا
ضمن اظهار تاسف از حوادث اخیر در ایران هر گونه شائبه ارتباط و وابستگی آن دیو سیرتان با خود را تکذیب کرده و از خداوند خواستار ذلت آنان هستم۰
شایان ذکر است در مرام و فطرت ما نیست کسی که از جنس خودمان است-حداقل از جنبه آفرینشی- را مورد حمله قرار دهیم حتی وقتی خیلی گرسنه باشیم۰
پ.ن:قضاوت با خودتان

مناسبت: چلچراغ هشت سالگیت مبارک
فک کن ، عمیق تر……چل تا چراغ با هم روشن باشه چقدر تاریکی فرصت جولون دادن داره…حالا هشت تا چلچراغ با هم۰
بازم هشت سالگیت مبارک ….بازم نور بتاب۰
ارادتمند ، پاشا

فاحشه که همه میدونیم کیه…هان!؟ خب فاحشه مغزی نباشیم هر کی هر چی خواست توش فرو کنه…مغزت باید با چیزایی آبستن بشه که ارزششو داشته باشه. نه!؟ اون بچه ای که میخواد به دنیا بیاد حق داره بدونه باباش کیه. نه!؟

دیده دوست ندالم …مداد سبزمو گلفتن هیچی بدشون نجفتی..نازی دماغو مداد گلیمو گلفت بازم نجفتی….گلم بیلنگ مونده خودش بیا لنگش کن…بیا دیده

خدا تُنه ته تو دوباله مال من باسی

خفه شو! بسّه دیگه چقد مزخرف میگی…الان موقش نیس..بچه ها دلسرد میشن-
چشم دادا -شمایل کشیدن زیپ دهن-
راستش اون موقع هم متوجه اشتباهم شدم و ازون -وهمه-عذر خواستم۰
بابا مردم میرن اروپا انقدر که من اوین رو شرح میدم تعریف نمیکنن …به چیش مینازم؟!؟
پ.ن: میفرماد ، بیستون ر سر راه است مباد از شیرین۰۰۰۰ حالا حکایت ماست

پرنده ایست ابله و کوته فکر با کوچکترین احساس خطر سرش را درون برف فرو میکند۰دشمنانش ازین نقطه ضعف اش نهایت بهره را میبرند، ضمنا تا جلوی نوک خود را بیشتر نمیتواند ببیند۰
پ.ن: در بعضی نسخ آورده اند اُسکل مناطق کوهستانی با تمام بلاهتش -درپنهان کردن آذوقه-در رده بندی آی کیو در رتبه بالاتری قرار دارد۰

اندکی صبر سحر نزدیک است۰۰۰
سحر آمد و رفت زان میان بودند چند هم پیمان هم قطاران دوران بلا…
عده شان ؟چار تردید آمد به میانشان همچون شب تار
-شب..کشید چادر پرآفندش برسرشان ، پی چاره شدند..سحر دیگری آیا پیش است؟-باشک
آتش ، سری پر شرر بودش
اخگری بارقه ای زد گفت:تا سحر می مانیم.
پشت به پشت بر درفش شب کوبیم مشت
آب و خاک …عشقبازی ،امتزاج
حاصلش گشت خشت هایی همچو عاج
خشت ها ساکت تنگ گرفتند برِ آتش به بغل
آتش آنها را به آغوش گرفت
باد ، که در این پرده ز نمایشنامه مستمع بود و تماشا چی سر ذوق آمد۰۰۰
پی به پی مداوم پی رقص برآمد با آتش…شده بودش ساقی، باد آتش را
می رساندش می ناب آتش شعله ورتر سرخ گونه از شراب
ساقیا قدحت پر می باد! آتش پر شور گفت۰
تا سحر ماندند آنچنان روشن که تیرگی شب از خجالت روز شد۰